‌معلم مریوانی به این می‌اندیشید که چگونه می‌تواند دل دانش‌آموزش را شاد کند؛ دانش‌آموزی که با سرطان دست‌و‌پنجه نرم می‌کند و شیمی‌درمانی مو‌هایش را به باد سپرده و به جای آن، ‌تمسخر هم‌کلاسی‌های‌ها را ‌تحفه آورده است!

برای شاد کردن دل یک کودک لازم نیست یک شهر را تعطیل کنیم باز باید اذعان کنیم که «محمد علی محمدیان» کاری کرده که مشابه ندارد؛ سرش را تراشیده و با سر تراشیده در کلاس درس حاضر شده تا دانش آموزانی که هم کلاسی‌شان را مسخره می‌کردند، سر به سر هم مدرسه‌شان می‌گذاشتند، بچه محلشان را با ریشخند بدرقه می‌کردند، دریابند که اشتباه می‌کرده‌اند.

حتما این معلم هرگز به این هم فکر نکرده بود که شاید کارش بازخورد پیدا کرده و نام و تصویرش در یک برنامه تلویزیونی، برنامه پایش منتشر شده و خلوت ناشناسش پر شود از شهرت قهرمانانه اما عملا در راهی گام گذاشت که خیلی‌هایمان می‌توانیم در آن ‌قدم بگذاریم اما نمی‌گذاریم؛ فکر منفی می‌کنیم، راهش را نیافته‌ایم، نگران تبعاتش هستیم و... .

البته این‌ها همه برای ما مطرح است، چراکه معلم مریوانی اگر می‌خواست لحظه‌ای به افکار منفی تن بدهد، دست کم سرش را نمی‌تراشید تا مجبور به پاسخ دادن به پرسش‌های بیشماری شود که دوست و آشنا مطرح می‌کنند و شاید به جای آن با دانش‌آموزان حرف می‌زد که مثلا سرطان چیست، چه کاری بد است، اخلاق مداری چیست و تا آخر مواردی از این دست که هرچقدر هم خوب بیان می‌شدند، احتمالا نه کودک بیمار را دلشاد می‌کرد و نه می‌توانست روحیه زندگی را به خانواده او و دیگر خانواده‌های درگیر با این رنج تزریق کند.

قطعا معلم مریوانی را باید معلمی نامید که می‌تواند به همه‌مان درس دهد؛ به مایی که‌گاه یادمان می‌رود انسانیت چه عیاری می‌تواند داشته باشد، یادمان می‌رود همه کارهای خوب با هزینه مالی شکل نمی‌گیرد، مایی که دنیایمان پر شده از دنیا و مایی که بی‌تفاوت ‌شده‌ایم به رنج دیگران؛ رنج بیماران، رنج سالمندان، از کار افتادگان، افراد بی‌سرپرست، کارتن‌خواب‌ها، کودکان کار و... .