درد اختصاصی یک معلم وطنی

این داستان برشی از دردهای فرهنگیان و روزگارشان در کشور است و امید که روزی مسئولان آنها را بیشتر ارج نهند.


به گزارش ایسنا، مهدی بهلولی در روزنامه بهار نوشت: چند ماهی بود که با هم، در مدرسه‌ای همکار شده بودیم. هر دو ریاضی درس می‌دادیم، یعنی افزون بر همکار بودن، هم‌رشته هم بودیم. اما او، چند سالی را در اداره کار کرده بود و تا اندازه‌ای آن آگاهی بایسته را، از درون‌مایه کتاب‌های تازه نداشت، دست‌کم، شمار چشمگیری از آن‌ها را آموزش نداده بود. مانند بسیاری از فرهنگیان دیگر هم، تنگناهای اقتصادی آزارش می‌داد و بعدازظهر‌ها با پیکان فرسوده‌اش در شهر مسافربری می‌کرد. انسان خیلی شاد و شوخی هم بود و سخنان خنده‌دار و بامزه، بسیار می‌گفت و می‌دانست. آن روز، زنگ پایانی که خورد به دفتر دبیران آمدم و خسته و کوفته، بر راحتی نشستم و شاید بهتر است بگویم دراز کشیدم. پس از من، بسیارخشمگین و عصبانی و با چهره‌ای برافروخته، به دفتر آمد و شروع کرد به ناسزا گفتن به دانش‌آموزان، به خودش، به مسئولان آموزش‌وپرورش و به قانون‌هایی که بی‌پیوند با جامعه و شرایطش، دست آموزگاران را در برخورد جدی با دانش‌آموزان درس‌نخوان و پررو بسته است! بسیاربسیار عصبی بود. همدلانه به درددل‌هایش گوش دادم، کمی دلداری‌اش دادم و کوشیدم که آرامش کنم. فردا صبح به مدرسه آمدم. از حسین خبری نبود. زنگ تفریح مدیر آمد و گفت: «حسین دیروز بعدازظهر، سکته مغزی کرده است! دیروز ظهر، به خانه که رسیده، ناهاری خورده و دراز کشیده، اما پس از چند ساعت، هرچه می‌خواهند بیدارش کنند، بیدار نمی‌شود؛ اکنون هم در بیمارستان بستری است.» 17شبانه‌روز آنجا بستری بود و پس از آن به خانه رفت. در خانه به دیدارش رفتم. شنیده بودم که به هیچ رو، حالش خوب نیست. خودش در را باز کرد. خیلی سرحال بود و سالم! شگفت‌زده گفتم: «ای کلک، برای این‌که چند روزی بیشتر مدرسه را بپیچانی، همه جا را پرکرده‌ای که سخت بیماری!» خندید و تعارف کرد. با هم به خانه رفتیم. داستان را پرسیدم که آن روز مگر چه شد؟ گفت: «بازی کامپیوتری سخت و پیچیده‌ای بود. چند نفری بودیم از بچه‌های محله، که استخر رفتیم. آب هم آنچنان گرم بود که نمی‌شد داخلش رفت. من و تو و ماشین هم، در جاده مانده بودیم و...» شگفت‌زده نگاهی به پسرش انداختم که روبه‌رویمان نشسته بود. دیدم با چشمان اشک‌آلود، ندایی داد که پرت و پلا می‌گوید! راستش دیگر حرف‌هایش را نمی‌شنیدم و پاک خودم را باخته بودم. نمی‌دانستم باید چه کنم. حسین پس از سکته، هر ساعت، نزدیک به نیم ساعت، پرت و پلا می‌گفت. پسرش میوه آورد. میوه‌هایی را که برداشت در کنار بشقاب و روی فرش گذاشت! موزی را پوست کند و پوستش را در بشقاب انداخت! یعنی از بالا پرت کرد به درون بشقاب. از رفتنم سخت پشیمان شده بودم ولی نمی‌دانستم چه کنم. همه بدنم خیس عرق بود. پنج دقیقه‌ای گذشت و حسین ساکت شد. من هم برای عادی نشان دادن اوضاع، از پسرش، درباره درس و کلاس و مدرسه خودش پرسیدم و حسین خاموشِ خاموش، تنها به گل فرش‌ها می‌نگریست و هیچ نمی‌گفت! یک ماهی گذشت. یک روز صبح که به مدرسه آمدم، دم راهرو، عکس حسین بود و اعلامیه درگذشت‌اش.

تعداد ساعت اختصاص داده شده به

تعداد ساعت اختصاص داده شده به

دروس دوره متوسطه ۱ ( دوره راهنمایی تحصیلی )

در سال تحصیلی ۹۳-۱۳۹۲

پایه اول   

پایه سوم

ردیف

مواد درسی

تعداد ساعت درسی

مواد درسی   

تعداد ساعت درسی

۱

قرآن

۲

قرآن

۲

۲

معارف اسلامی

۲

دینی

۲

۳

زبان و ادبیات فارسی

۵ به ۴

 زبان و ادبیات فارسی 

۵

۴

عربی

۲

عربی

۲

۵

زبان خارجه

۲

زبان خارجه

۴

۶

علوم تجربی

۴ به ۳

علوم تجربی

۴

۷

ریاضی

۵ به ۴

ریاضی

۴

۸

تربیت بدنی و سلامت

۲

تربیت بدنی

۲

۹

مطالعات اجتماعی

۳

علوم اجتماعی

۳

۱۰

فرهنگ و هنر

۲

هنر

۱

۱۱

کار و فنآوری

۲

حرفه و فن

۳

۱۲

تفکر و سبک زندگی

۲

پرورشی

۱

۱۳

===========

===========

آمادگی

۲

جمع

===========

۳۰

===========

۳۵

 کاری از وبلاگ بیان اندیشه http://www.bayaneandishe.blogfa.com/

 

وزیر آموزش و پرورش چه نمره‌ای می‌گیرد؟

وزیر آموزش و پرورش چه نمره‌ای می‌گیرد؟

وبلاگ > عبدالهی، شیرزاد - شیرزاد عبداللهی

وزارت آموزش و پرورش دوره انتقالی خود را سپری می‌کند. پچپچه ها شروع شده و بازار گمانه زنی ها داغ است. کسی دستش به کار نمی رود. پرسش اصلی در ساختمان قره نی و بیش از 700 منطقه اداری این است که چه کسی به عنوان وزیر در بال شمالی طبقه چهارم ساختمان وزارتخانه مستقر خواهد شد؟ در دفتر وزیر عکس قاب گرفته وزرای پیشین آموزش و پرورش روی دیوار نصب شده است. تا چند ماه دیگر سهم فیزیکی حاجی بابایی عکسی به عنوان وزیر یازدهم خواهد بود بردیوار. حاجی بابایی چهار دوره نمایندگی مجلس را تجربه کرد، عضو ثابت فراکسیون فرهنگیان بود. به هیات رییسه مجلس هم راه یافت و مدتی هم عضو کمیسیون امنیت ملی هم بود. اما معروف بود که دعدغه اصلیش آموزش و پرورش است. می گفتند در استیضاح وزرای پیشین آموزش و پرورش صحنه گردان بوده، اما خودش این اتهام را تکذیب می کرد. آخر سر خیاط هم در کوزه افتاد و حاجی بابایی وارد کار اجرایی شد. او که تا دیروز پرسشگر بود حالا باید پاسخگو می بود و پاسخگو بودن تحمل می خواهد. هر چند عده ای از منتقدان نشستن برصندلی وزارت آموزش و پرورش را رویای جاجی بابایی می‌دانستند که از سالها پیش برای آن برنامه ریزی کرده بود اما خودش می گفت که با عشق به آموزش و پرورش آمده. هر چه بود شاگرد شلوغ کلاس که معلمها را به ستوه آورده بود، مبصر کلاس شد!
حاجی بابایی هم مثل اکثر وزرای آموزش و پرورش با تیم خودش به وزارتخانه آمد. او اصولگرایی بدون عقبه حزبی و تشکیلاتی بود و شاید به همین دلیل به همشهری ها و هم منطقه ای هایش اعتماد کرد. هر وقت تند می شد ته لهجه شیرین همدانیش بیرون می زد. از سنقرکلیایی تا سریش آباد قروه و از آنجا تا روستای مریانج که حالا دیگر به شهر همدان پیوسته، دوستان و آشنایان را فراخواند. نیروهای ستادی گلایه می کنند که اکثر پست های کلیدی وزارتخانه را به همشهریانش سپرده است. یکی از کارکنان ستادی با انداختن دانه های درشت تسبیحش تا 17 نام را برای من شمرد. حاجی بابایی هرجا هم که پست سازمانی کم آورد، پست جدید خلق کرد. به عنوان نمونه در اسفند 88 طی حکمی جلال رحیمی برادر محمدرضا رحیمی معاون اول را به سمت قائم مقام وزیر در امور استان‌ها منصوب کرد و یا کیومرث هاشمی را قائم مقام وزیر در امور تربیت بدنی کرد. البته این انتصابات غیر قانونی نیست و از اختیارات وزیر است. حاجی بابایی که تا قبل از وزارت، از منتقدان پرشور وزرای آموزش و پرورش بود بعد از چهار سال وزارت نمی تواند به نقش سابق خود برگردد چرا که در دوره وزارت نتوانست مشکلات وزارتخانه را حل کند و یا حداقل در برابر منتقدان خود صبور باشد.
حاجی بابایی مدعی بود که آموزش و پرورش را مثل کف دستش می شناسد. او هم درد را می داند و هم درمان را. به همین دلیل به کارشناسان اعتنایی نداشت و آنها را احتمالا رقیب خود تصور می کرد. بسیاری از کارشناسان مستقل و نیمه مستقل در این دوره منزوی شدند. میراث معنوی حاجی بابایی در دستگاه آموزش و پرورش چه خواهد بود؟ به نظر من شاخص ترین ویژگی در مدیریت حاجی بابایی، سر و صدا و آمیختن اطلاع رسانی با تبلیغات بود. حجم سخنرانی های حاجی بابایی در تلویزیون و در جلسات چند صد نفری تا چند هزار نفری فرهنگیان، به اندازه چند وزیر آموزش و پرورش بود. او به مونولوگ خیلی علاقه داشت و زیر بار دیالوگ نمی رفت. در برابر پرسش های غافلگیرکننده خبرنگاران عصبانی می شد. یکبار در جواب خبرنگاری که از افزایش حقوق معلمان سوال کرده بود، با عصبانیت گفت: «خبرنگاران هر گاه بیکار می شوند یاد موضوع استخدام و حق و حقوق معلمان می افتند.. به کسی ربطی ندارد که معلمان چقدر حقوق می گیرند و چرا کم می گیرند. مگر ما از شما سؤال می کنیم که شما چقدر حقوق می گیرید؟»
یکی از ویژگی های حاجی بابایی ستایش های زبانی از معلمان بود. برنامه اصلی حاجی بابایی، ارتقای مرجعیت و جایگاه اجتماعی فرهنگیان بود. او بارها در سخنرانی هایش گفت که می خواهد دست معلمان را بگیرد و به قله ببرد. سخنان حماسی و غلو آمیز او در باره نقش معلم و جایگاه معلم و قله و... این تصور را ایجاد کرد که آقای حاجی بابایی در صدد راه انداختن حزب معلمان برای حضور در انتخابات ریاست جمهوری 92 است. واقعیت این است که در این 4 سال در سطح جامعه موقعیت اجتماعی معلمان باز هم تنزل یافت. احبار معلمان به انتخاب شغل دوم و سوم، بر کیفیت کار آنها اثر گذاشت و نارضایتی خانواده ها از کار ضعیف معلمان در مدارس دولتی بازهم افزایش یافت. در داخل وزارتخانه هم اقدام چشمگیری در جهت افزایش منزلت و بهبود معیشت معلمان انجام نشد. یکی از کارشناسان وزارتخانه می گفت که مبلغی که برخی از کارکنان ستادی در ماه به عنوان مزایا دریافت می کنند تقریبا به اندازه حقوق یک دبیر شاغل در مدرسه است. در دوره حاجی بابایی معلم همچنان به عنوان آخرین حلقه زنجیر دیوانسالاری باقی ماند. به گونه ای که همه به او دستور می دادند و در کار او دخالت می کردند. در این 4 سال معلمان فقیرتر شدند و سفره هایشان خالی تر شد.
بیمه تکمیلی موسوم به بیمه طلایی یکی از ابتکارهای خوب اما ناقص رفاهی وزیر بود. اهمیت این بیمه در پرداخت بخشی از مبلغ حق بیمه توسط وزارتخانه است که تا کنون منبع پایداری برای آن پیش بینی نشده است. اصلی ترین یادگار حاجی بابایی، تعطیلی دو روز در هفته مدارس و کوتاه و بلندکردن طول دوره های آموزشی و ایجاد مجتمع های آموزشی روستایی و یک کاسه کردن مراکز تربیت معلم در قالب دانشگاه فرهنگیان است. من قبلا در همین سایت در خصوص این اقدامات مطالبی نوشته ام و به طور خلاصه می توان گفت که اولی با استقبال معلمان و دانش آموزان مواجه و دومی باعث ایجاد آشفتگی در مدارس شد و نتایج ایجاد مجتمع های آموزشی نیاز به اطلاعات مستقل و کار تحقیقاتی دارد. دانشکاه فرهنگیان هم از نظر دانشجو و نه هیات علمی و امکانات در حد همان مراکز پیشین باقی می ماند و احتمالا به منبع رانت مدرک تحصیلی تبدیل خواهد شد. آتش سوزی در مدرسه شین آباد و مرگ دانش آموزان در سفرهای اردوی راهیان نور ، به عنوان عملکرد منفی در کارنامه وزیر ثبت شد. بدتر از خود حوادث، برخورد نامتعادل وزیر در رسانه ها بود که به وجهه وزیر در افکار عمومی لطمه زد. در دوره حاجی بابایی سند ملی آموزش و پرورش سرانجام با تغییرات کلی در شورای عالی آموزش و پرورش و شورایعالی انقلاب فرهنگی به تصویب رسید. متن سند احتمالا به دلیل کیفیت مونتاژی آن، فاقد استحکام و شفافیت یک متن حقوقی است و بخش عمده آن را مطالب تکراری، مبهم و شعاری تشکیل می دهد.
در مقایسه با دیگر وزرای آموزش و پرورش، حاجی بابایی نه نمره بالاتری می گیرد و نه پایین تر. او یک وزیر معمولی بود. تفاوت حاجی بابایی با فرشیدی و علی احمدی این بود که قبل و بعد از وزارت، انتظارات زیادی از خود ایجاد کرد، اما نتوانست تغییرات مطلوبی در آموزش و پرورش به وجود آورد. او نیز مثل وزرای پیشین خود درگیر امور روزمره شد و در تعیین اولویت‌های کاری به خطا رفت. اشتباه حاجی بابایی این بود که گمان می کرد با انتخاب ادبیات تبلیغاتی - بازاری و تعریف های بدون پشتوانه از مقام معلم و مرجعیت معلم و قله و این گونه فضاسازی های لفظی، می تواند روحیه شکسته معلمان را احیا و در آنها ایجاد انگیزه کند. حاجی بابایی می توانست باب یک گفت و گوی صادقانه با فرهنگیان و کارشناسان حوزه آموزش و پرورش را باز کند و فروتنانه به حرفهای معلمان گوش فرا دهد. به جای سخنرانی های تبلیغاتی به شعور مخاطبان خود احترام بگذارد و زبانی علمی و آکادمیک برای گفت و گو انتخاب کند. نیت حاجی بابایی قطعا خدمت به فرهنگیان بوده است، اما نتوانست از این فرصت استفاده لازم را به نفع آموزش و پرورش کشور ببرد. هرچند من معتقدم که در آموزش و پرورش، وزیر کار زیادی نمی تواند انجام دهد؛ اما یک وزیر خوب حداقل می تواند برای افزایش کارآمدی سیستم، شکاف بین حوزه ستادی و مدرسه را کوچکتر و بخشی از اعتماد از دست رفته را بازسازی کند.


پوست هندوانه‌ای که مرا از مرگ نجات داد

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)، در دوران دفاع مقدس به همان اندازه که رزمندگان اسلام با رافت و اخلاق اسلامی رفتار می کردند، نیرو های بعثی عراق به بدترین شکل ممکن با اسرای ایرانی رفتار می‌کردند. مطلب زیر یکی از این رفتار ها را حکایت می کند.

در حالی که نیروهای عراقی دستهایمان را بسته بودند، از پشت با قنداق اسلحه ما را به طرف ماشین حمل اسرا که کمی دورتر از محلی که ما در آنجا اسیر شده بودیم قرار داشت هل می‌دادند.

کنار ماشین حمل اسرا که رسیدیم. چند ساعت ما را دست بسته زیر آفتاب سوزان نگه داشتند، سوز عطش و گرسنگی پیکرمان را سیاه و گرمازده کرده بود.

علاوه بر آن سوز کویر نیز بر شدت تشنگی‌مان می‌افزود.

هیچ چیز در آن شرایط سخت نمی‌توانست گویای احوال ما باشد. امید به زندگی در ما مرده بود. همگی چشم بر جاده دوخته بودیم و منتظر عکس العمل عراقی‌ها مانده بودیم تا تکلیفمان را روشن کنند.

تاب تحمل تشنگی را نداشتیم. دم غروب تمام اسرا را یکی یکی سوار ماشین کردند. نوبت من که رسید رو به نزدیک‌ترین سرباز عراقی که سلاح به دست از ما محافظت می‌کرد، کردم و با ایما و اشاره در حالی که «ماء، ماء» می‌کردم آب خواستم و به او فهماندم که دارم از تشنگی تلف می‌شوم.

سرباز عراقی با شنیدن کلمه‌ی «ماء» می‌خندید و مرا با قنداق تفنگش به کامیون نزدیک می‌کرد تا سوار کامیون شوم. من که نای راه رفتن نداشتم به زور خود را به در پشتی ماشین نزدیک کردم و تا خواستم پا روی رکاب ماشین بگذارم و داخل ماشین شوم از ضعف و بی‌حالی به عقب برگشته، به زمین خوردم.

سرباز عراقی با دیدن وضعیت من به خنده افتاد و خواست تا زودتر سوار کامیون شوم. وقتی خواستم برای بار دوم سوار کامیون شوم دوباره به زمین خوردم.

بار سوم که خواستم سوار کامیون شوم، سربازی که نزدیکم بود مرا از پشت به داخل ماشین هل داد و من با چانه به کف ماشین افتادم.

وقتی همگی سوار شدیم. کامیون به راه افتاد. اسرا دست بسته در دو طرف کامیون نشسته بودند و عراقی‌ها اسلحه در دست منتظر بودند تا دست از پا خطا نکنیم.

گرمای آفتاب جنوب امانم را بریده بود، ناگهان چشمم به پوست هندوانه‌ای در کف ماشین افتاد. با خود گفتم دست کم با خوردن این تکه پوست هندوانه می‌توانم کمی از تشنگی و گرسنگی‌ام را رفع کنم.

برای همین با دستان بسته خودم را سینه‌ خیز به طرف پوست هندوانه کشاندم. تا خواستم آن را به دهان گرفته، گاز بزنم، پوست هندوانه لیز خورد و در نقطه‌ای دیگر ماشین افتاد.

دوباره سعی کردم و سرانجام با زحمت زیاد پوست هندوانه را به گوشه‌ی‌ ماشین کشانده، مشغول خوردن شدم تا شاید کمی از تشنگی‌ام برطرف شود. در حالی که با پوست هندوانه‌ ور می‌رفتم، سربازان عراقی به من می‌خندیدند...

راوی: آزاده، محمد نجفیان